یک عکس قبر تنگ و تاریک پرینت بگیرم بگذارم پیش روم که یادم باشد حرص چی را بخورم و چه چیزهایی را رها کنم. یادم باشد چه چیزی ارزش زندگی کردن را دارد.
ما را در سایت ب دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 171 تاريخ: سه شنبه 30 خرداد 1396 ساعت: 7:14
حالِ کودک تنهایی که در ازدحام بیپایان، در آخرین نفسهای خستگی و گیجی و درماندگی، بالاخره با مادرش نگاه در نگاه میشود. حال تنِ کثیف و عرق کردهای که به یک چشمهی زلال و آرام میرسد. حال تشنهای که نیروی رفتن ندارد، دستی جرعههای آب خنک به لبهای خشکیدهاش میبرد. این روز و شبها از دنیای تاریک آن بیرون، از بلعیده شدن در سیاهی نمیترسم. چقدر نترسیدن خوب است.
پ.ن: کسی از زهرای زرمان خبر دارد؟
ما را در سایت ب دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 165 تاريخ: دوشنبه 29 خرداد 1396 ساعت: 0:18
ما را در سایت ب دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 183 تاريخ: سه شنبه 9 خرداد 1396 ساعت: 11:56